|
فیلم کتاب قانون به کارگردانی "مازیار میری" و با بازی خوب اما تیپیک "پرویز پرستویی" که دوسال از مجوز اکران دورمانده بود و با جایگزینی وزیر ارشاد جدید مجوز اکران گرفت. خلاصه فیلم: مهندس رحمان توانا، كارمند عاليرتبه ي دولتي، در مأموريتي خارج از كشور(لبنان)،با یک دختر زيباي مسيحي آشنا می شود. دفعات بعدی که رحمان توانا به لبنان باز می گردد می بیند که دختر به دين اسلام مشرف شده است و در یکی از سفرها به همراه رحمان به ايران باز مي گردد. اما بازگشتش آغازگر ماجراهايي تازه است. از آنجا كه او به اختيار خود و با آگاهي كامل به اسلام گرويده، چالش جدي ميان او و كساني كه از طريق شناسنامه مسلمان هستند در مي گيرد. اختلافاتي ميان او و رحمان، خانواده رحمان، همكاران او و همه ي كساني كه مناسبات و احكام شرع را در رفتار و گفتارشان رعايت نمي كنند. بتدريج ادامه ي اين اختلافات، گسترده تر مي شود تا جايي كه نومسلمان قصه ي ما، تصميم به ترك ايران و گسستن از همسرش مي گيرد. گرچه در پایان با رفتن رحمان به دنبال او در لبنان این دختر به ایران باز می گردد. نقد فیلم: ژانر اصلی فیلم کمدی است ، گرچه در پاره ای از قسمتهای فیلم به سمت ملو درام می رود ولی مبالغه آمیز بودن رفتار شخصیتها و جملات طنز در فیلم و حتی گاهی تمسخرآمیز سخن گفتن آنها و البته پایان بندی شاد فیلم همگی نمایانگر چیرگی قالب طنز بر ملودرام است. رویه اصلی داستان فیلم گرچه رابطه یه زن تازه مسلمان شده با یک مرد مسلمان ایرانی و برخود جامعه ایرانی با این زن خاص است اما فیلم در لایه های پنهانی تر نقد اجتماعی و سیاسی دارد . نقد اجتماعی فیلم بسیار گسترده است و شامل دین و فرهنگ و از همه جامع تر نقد" سنت" است و نقد سیاسی آن گرچه اندک اما قابل تامل است. در این فیلم نیم نگاهی به سیاست خارجی ما دارد که هزینه های بسیاری برای کنفرانسهایی می گذاریم که نه چیزی به جز هدایا برای ارائه داریم و نه چیزی هم عایدمان می شود به جز حرفهای تکراری دفعات پیشین. اما نقد اجتماعی که بستر اصلی آن اعضای خانواده رحمان و همسایه ها و کسبه محل هستند. نوع رفتاری که خانواده رحمان با همسرش دارد و بلاهایی که بر سر وی می آورند بسیار دور از صفاتی است که ما به عنوان ایرانی که به مهربانی، مهمان دوستی و غریب نوازی معروف هستیم؟! است.ما در این فیلم شخصیتهایی را می بینیم كه تعصباتي دارند كه از كوچکترين حركات «آمنه» ايراد ميگيرند در حالي كه خود به راحتي خلاف آنچه را كه خودشان داعیه دار آن هستند، انجام ميدهند. نه تنها افراد درون خانه، كه حتي بقال و قصاب و راننده تاكسي؛ و واكنشها در برابر اعتراض و ذكر او از كتاب خدا، همه شبيه هم است: «همه آدمهاي اين شهر شبيه رحمان هستند». این فیلم بیشتر برای من یادآور « بدون دخترم هرگز »!بود و درواقع نسخه لطیف تر و رقیق تر آن بود. در بسیاری موارد از ورطه طنز گذشته وبه نفرت و سیاه نمایی گرویده است. یکی از چیزهایی که این نفرت پراکنی را به خوبی نشان می دهد نوع شخصیت پردازی « حاج آقا » ی که ظاهراً در اداره رحمان مسئولیتی هم دارد، است. واقعاً ورود او به ماجراهای خانوادگی رحمان و همسرش و تلاش برای اختلاف افکنی و دو به هم زنی ، واجد کدام توجیه داستانی و منطق دراماتیک است؟! اما در عین حال فیلم از دو ایرانی چهره مثبتی ارائه کرده یا حداقل چهره منفی ترسیم نکرده است: یکی آن خانم دکتر که خیلی دلسوزانه و طبیبانه به مسأله بیمارش رسیدگی می کند و دست کم ما در آن چند دقیقه ای – بر خلاف بقّال، قصّاب، سبزی فروش و ... - هیچ رذیلت و سیئه ای مشاهده نمی کنیم. و دوم، خواهر کوچک رحمان کوکب آدم با اخلاق تری است و به نسل جوان تعلق دارد و « مدرن » تر است و حامی «آمنه». در اکثر موارد او سعی می کند با همان منطق جوانیش به یاری همسر برادرش بشتابد گرچه تسلط جامعه سنتی گاه او را باز می دارد و این نمایانگر همان تقابل بین سنت و مدرنیته در جامعه ماست که متاسفانه رویه آن در اکثر موارد برتری سنت است. این فیلم در بستر زیرین و با انتخاب این دو شخص با جنسیت زن به نوعی جامعه مردسالار ایرانی را به نقد کشیده است. در سراسر این فیلم زن ستیزی موج می زند، چه خانواده و چه جامعه و چه حاج آقای داستان!!! رحمان توانا به نوعی نمایانگر مردایرانی است که بین روشنفکری و سنت گرایی مانده است و تا حدی حتی عشقش را هم فدای این سنت می کند. مرد ایرانی که نمی داند در چارچوب سنت بماند و خود را تابع معیارهای عرفی نگه دارد و یا روشنفکر بماند و تواناییهای زن را به عنوان یک انسان (همان چیزهایی که به خاطرش عاشقش شده بود) را بپذیرد. گرچه پایان بندی در راستای فیلم کمدی قابل توجیه است ولی متاسفانه این نقد جامعه مردسالارانه نیمه باقی ماند زیرا باید در پایان فیلم جایی که "رحمان" و «آمنه» با هم مواجه می شدند یا "آمنه" مجدداً ازدواج می کرد یا حداقل برنمی گشت. گرچه این فیلم مشخصاً پارۀ مذهبی و سنتی جامعه ایران – که البته اکثریت آن را تشکیل می دهد- را هدف قرا داده است اما چرا ما برای نقد جامعه خودمان بازهم باید از یک خارجی کمک بگیریم. هرچند هم که فرهنگ ما بیمار باشد که هست ولی حداقل خودمان به عنوان بخشی از این فرهنگ سعی کنیم از راههای دیگری به نقد و چالش کشیدن آن بپردازیم.
این روزها صداقت را باید در کوچه های دوردست جستجو کرد این روزها به هر که می نگرم با خود خودش فاصله دارد این روزها صورتک های آدمها بیشتر آزارم می دهد آن روزها مهربانی واژه جاری زندگانی است آن روزها انسان واژه غریبی نیست آن روزها هرکسی بازیگر نقش واقعی خویش است
Unfortunetly, There are facts in the life that we can never change. There are problems in the world that we suffer from them. But because we are alive so we must live.
مدتهاست که سکوت وبلاگم را فرا گرفته و دستانم دیگر یارای من برای قلم زدن نیستند. به دعوت عزیزترینم این بار به نوشتن فراخوانده شدم تا شاید راه رهایی از چنگال این یاس هستی وارم فرارسد. شاید این بار با درج شعری از مجموعه ي «زخم عقل» مسعود كيميايي: سوال جوابها پر از تقلبند
امروز روز قدردانی از زحمات توست که هستی من آیه تمام نمای زحمات و حمایتهایت است. امروز روز یادآوری تلاشهای بی وصفی است که بی آن هرگز من اینجا نایستاده بودم. تو که اولین قدمهای زندگی را به من آموختی تا آنکه خود امروز زندگیم را جهت دهم. دستانم را به آرامی گرفتی تا من هم بیاموزم که من نیز دستان نداشته انسانهای اطرافم هستم و امروز نفیسه اینجا ایستاده است و به آنچه هست افتخار می کند،نمی گوید که اشتباه نکرده است اما خوب می داند که همه آنچه برایش اتفاق افتاده است در مسیر رشد و تعالی اش بوده و هست. با تو من آموختم که بزرگ باشم و آزاده و برای هر آنچه محقش هستم تلاش کنم . با تو من آموختم که زندگی راباید با دستان خود ساخت و به دستان دیگران نسپرد. با تو آموختم که با آموزه هایم زندگی کنم. اما بی تو مادرم،زندگی درس دگری به من آموخت.اما این بار آموختنی به نام تجربه. ایستادن و ماندن بی تو را دیدم و لمس کردم،خانه ی بی تو را پذیرفتم و برای پرکردنش همه آنچه را می توانستم انجام دادم. اما دریغا که جای خالیت نه در قلبم بلکه در جای جای خانه مان احساس می شود و به چشم می آید. عزیزترینم بی تو زندگی به این دختر کوچکت سخت گرفت. چرخهایش آرام آرام بر دوشش سنگینی کرد ، آن قدر که گاه تحملش از توانش خارج است. بی تو لبانم هم از گفتن واژه ی مادر محروم شد. و من از بودن و بوسیدن و آرامشهایت هم محروم شدم و آغوشی دیگر منتظر نایستاده است تا دخترش غمها و اشکهایش را در آن رها سازد و شانه هایی که مرهم دردهای این دختر کوچک باشد. زمان گذشت گرچه تلخ و سخت اما به من آموخت که باید بایستم و من ایستادم تا نبودنت با بودن من کمتر به چشم آید و در این مسیر من بزرگ شدم و بزرگ . می دانم که هنوز هم ما را از یاد نبرده ای، پس لبانت را از آرزویهای خوب برای فرزندانت بی نصیب نگذار. و همه هست من: مادرم خواستم بگویم دوستت دارم دیدم دوست داشتن واژه ای کوچکی است در برابر تو خواستم بکویم برای هر آنچه می توان مادر نامید از تو ممنونم دیدم تشکر واژه حقیری است دربرابر مادر تنها آرام می گویم دلم برایت سخت تنگ است.
|
About![]()
نفیسه توحیدی فر هستم. به ادبیات،هنرو فلسفه عشق می ورزم. هرچند که تحصیلات دانشگاهیم در وادی ریاضی است . آمده ام تا از دغدغه هایم در این جا سخن بگویم تا شاید راهی برای نجات از سیر فنا شدن فرصت ها بیابم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 Links
آلما
واحد فراهم آوری اعضا |