|
این روزها صداقت را باید در کوچه های دوردست جستجو کرد این روزها به هر که می نگرم با خود خودش فاصله دارد این روزها صورتک های آدمها بیشتر آزارم می دهد آن روزها مهربانی واژه جاری زندگانی است آن روزها انسان واژه غریبی نیست آن روزها هرکسی بازیگر نقش واقعی خویش است
Unfortunetly, There are facts in the life that we can never change. There are problems in the world that we suffer from them. But because we are alive so we must live.
مدتهاست که سکوت وبلاگم را فرا گرفته و دستانم دیگر یارای من برای قلم زدن نیستند. به دعوت عزیزترینم این بار به نوشتن فراخوانده شدم تا شاید راه رهایی از چنگال این یاس هستی وارم فرارسد. شاید این بار با درج شعری از مجموعه ي «زخم عقل» مسعود كيميايي: سوال جوابها پر از تقلبند
امروز روز قدردانی از زحمات توست که هستی من آیه تمام نمای زحمات و حمایتهایت است. امروز روز یادآوری تلاشهای بی وصفی است که بی آن هرگز من اینجا نایستاده بودم. تو که اولین قدمهای زندگی را به من آموختی تا آنکه خود امروز زندگیم را جهت دهم. دستانم را به آرامی گرفتی تا من هم بیاموزم که من نیز دستان نداشته انسانهای اطرافم هستم و امروز نفیسه اینجا ایستاده است و به آنچه هست افتخار می کند،نمی گوید که اشتباه نکرده است اما خوب می داند که همه آنچه برایش اتفاق افتاده است در مسیر رشد و تعالی اش بوده و هست. با تو من آموختم که بزرگ باشم و آزاده و برای هر آنچه محقش هستم تلاش کنم . با تو من آموختم که زندگی راباید با دستان خود ساخت و به دستان دیگران نسپرد. با تو آموختم که با آموزه هایم زندگی کنم. اما بی تو مادرم،زندگی درس دگری به من آموخت.اما این بار آموختنی به نام تجربه. ایستادن و ماندن بی تو را دیدم و لمس کردم،خانه ی بی تو را پذیرفتم و برای پرکردنش همه آنچه را می توانستم انجام دادم. اما دریغا که جای خالیت نه در قلبم بلکه در جای جای خانه مان احساس می شود و به چشم می آید. عزیزترینم بی تو زندگی به این دختر کوچکت سخت گرفت. چرخهایش آرام آرام بر دوشش سنگینی کرد ، آن قدر که گاه تحملش از توانش خارج است. بی تو لبانم هم از گفتن واژه ی مادر محروم شد. و من از بودن و بوسیدن و آرامشهایت هم محروم شدم و آغوشی دیگر منتظر نایستاده است تا دخترش غمها و اشکهایش را در آن رها سازد و شانه هایی که مرهم دردهای این دختر کوچک باشد. زمان گذشت گرچه تلخ و سخت اما به من آموخت که باید بایستم و من ایستادم تا نبودنت با بودن من کمتر به چشم آید و در این مسیر من بزرگ شدم و بزرگ . می دانم که هنوز هم ما را از یاد نبرده ای، پس لبانت را از آرزویهای خوب برای فرزندانت بی نصیب نگذار. و همه هست من: مادرم خواستم بگویم دوستت دارم دیدم دوست داشتن واژه ای کوچکی است در برابر تو خواستم بکویم برای هر آنچه می توان مادر نامید از تو ممنونم دیدم تشکر واژه حقیری است دربرابر مادر تنها آرام می گویم دلم برایت سخت تنگ است.
خلاصه داستان: داستان رویای بابل در مورد یک کارآگاه خصوصی فقیر و ناموفق است که بعد از مدتها دوباره یک مشتری پیدا کرده است . این کارآگاه در رویاهای خود در شهر بابل قدیم به همراه دختری به نام نعنا-دیرت ماجراهای مختلفی را پشت سر می گذارد و از شانس بد خود در تمام نقاط مهم زندگیش به این رویا فرو رفته و سر رشته امور را از دست می دهد . در این کتاب هم یک روز از زندگی این کارآگاه را دنبال می کنیم . کارآگاهی که در حین حل معما یک دفعه به رویاهای خود فرو می رود و داستان سرایی می کند . نقدی پیرامون کتاب: این کتاب با راوی اول شخص است، گاه راوی به طور مستقیم مخاطب را خطاب قرار می دهد و گاه بی آنکه مخاطب را همراه بداند داستانش را روایت می کند. شیوه روایت بسیار جالب است به طوریکه مخاطب را برای پیگیری ادامه داستان ترغیب می کند.نوع روایت راوی گاه به سوی طنز کشیده می شود .از نقاط قوت داستان عجیب بودن و منحصر به فردبودن شخصیت های داستان است و این عجیب بودن آنچنان در قالب داستان به خوبی درآمده است که برای مخاطب کاملاً باورپذیر است و این نشاندهنده قدرت "براتیگان" در روایت و ایجاد عناصر داستانی است. قلم شیوا و پیش برنده نیز بر این موارد می افزاید تا ما با داستانی خاص و متفاوت مواجه شویم. این داستان نگاهی طنز به جامعه ی کاملاً مدرن امریکا دارد که در آن زمانی محترم هستی که روند منظمی برای زندگی داشته باشی سر کار بری ، مالیات و اجاره خانه را به موقع بدهی، یک جامعه ای که در عین جدی بودن انگار اساس افکار و اصولش یک شوخی کامل است. شاید بیش از هر موضوعی نقد روانکاوانه این داستان کارکرد داشته باشد:شخصیت راوی داستان که در مواقع حساس و تاثیر گذار زندگیش به رویای بابل فرو می رود و این امر سبب باز ماندن او از دستیابی به حرفه و کاری خاص است. راوی داستان به دلیل اتفاقات و نوع رفتاری که در کودکی با اوشده است، مادری که اور امقصر مرگ پدرش می داند بی آنکه او عمیقاً دچار این خبط شده باشد یا سرکوبی های دیگر از سوی مادر، اعتماد به نفس گرفته شده از وی در دوران کودکی سبب سوق دادن او به سوی شخصیتی متزلزل،ناکارآمد و بیش از همه چیز یک رویاپرداز شده است. شخصیتی که حتی یک رابطه عاطفی ماندگار را نیز نتوانسته برقرار کند در دنیای واقعی قابلیت چندانی برای پیشرفت ندارد و به همین سبب در رویا به سر می برد. به جز شخصیت اصلی مابقی شخصیتها نیز آن قدر خاص و عجیب اند که اگر هنر نویسنده در باورپذیر ساختن شخصیتها موجود نبود باور این شخصیتها دور از انتظار می نمود. در مجموع کتاب پیش رو کتابی است که هم از لحاظ ساختارگرایی و قالب داستانی و هم به لحاظ مخاطب عام کتابی تاثیرگذار است. اندکی درباره نویسنده: براتیگان جز نویسندگان جنبش "بیت " بوده یعنی جز دسته نویسندگانی است که با شعر و داستان که به مبارزه با جنگ و روح خالی و پوشالی جامعه آمریکایی پرداخته است. وی کاستی را منتشر کرده ودر آن قسمت هایی از اثارش با لحن های افراد مختلف از جمله خودش و دخترش اجرا کرده است.
|
About![]()
نفیسه توحیدی فر هستم. به ادبیات،هنرو فلسفه عشق می ورزم. هرچند که تحصیلات دانشگاهیم در وادی ریاضی است . آمده ام تا از دغدغه هایم در این جا سخن بگویم تا شاید راهی برای نجات از سیر فنا شدن فرصت ها بیابم Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 Links
آلما
واحد فراهم آوری اعضا |